شعر ازدست خودم اسیر رنجور شدم از نور خدا عشق خدا دور شدم فرمان تورا بجان پذیرا نشدم بنگر که چسان بخویش مغرور شدم دردل من غصه باشد بیشمار چشم من هرلحظه باشد اشکبار از چه بابت این چنین درمانده ام قلب من باشد غمین در روزگار میچکد خون از دوچشمم از چه رو چون معاصی کرده ام چندین هزار باخودم گویم که چون محشر شود من چه گویم پاسخ پروردگار ده مرا یاری در آن روز عظیم ده نجاتم ای خدا از قهر نار چونکه در پاییز بودم زرد رخ از چه رو شادان نباشم در بهار نیست مارا روز شاد و بخت خوش تابگردید وبگردد روزگار مدتی
برچسب:
نویسنده: متین میرزاده
تاريخ: پنجشنبه
29 مرداد
1405 ساعت: 18:30